سيد على تهرانى
32
ز مهر افروخته ( فارسى )
شايد در عمرش به آن شكل نخنديده بود . اهل معرفتى كه آنجا شاهد اين داستان بود ، گفت : « علّامه ، غريب است و خوش است ! » 3 . آية اللّه مصباح : حجة الاسلام على دوانى : روزى به علّامه - قدس سرّه - عرض كرديم : « نياز طلاب براى مقابله با انديشههاى ماركسيستى بسيار است ، امّا همه نمىتوانند يك دوره الحكمة المتعالية را بخوانند . خوب است شما اين كتاب را تلخيص كنيد ؛ مطالب تكرارى و غير فلسفى آن را حذف و مطالبى كه مرحوم صدرا به طور مفصل نوشته ، با عبارات كوتاهى بازنويسى كنيد تا متنى كه ربع اين كتاب مىشود ، تهيه شود و طلاب همان را طى دو سال نزد استاد بخوانند » . علّامه فرمودند : « پيشنهاد خوبى است ! » گفتيم : « خوب ، شما اين كار را آغاز كنيد ! » ايشان اندكى درنگ كردند و سرشان را پايين انداختند و پاسخى ندادند . بنده ادامه دادم : « آقا ! اين كار براى شما دشوار نيست ؛ شما كتاب را در دست بگيريد و پارهاى از بخشهايش را خط بكشيد تا آن قسمتها حذف شود ؛ سپس اين كتاب جديد را منتشر كنيد . » مرحوم استاد هرگاه خيلى ناخشنود مىشدند ، قدرى رنگ چهرهشان برافروخته مىشد و پردههاى بينىشان مىلرزيد . من آن ساعت متوجه چنين حالتى در ايشان شدم . در اين حالت فرمودند : « بايد همان يك كتابش باشد كه من تلخيص كنم ! ! » 4 . اعصاب مرحوم علّامه طباطبائى بسيار آسيب ديده بود و ضعيف شده بود ، با اين حال با كسى تندى نمىكرد . اگر كسى در خواندن [ ؟ فهميدن ] مشكلى داشت با صبر و حوصله نگاه مىكرد ؛ گوش مىداد و بعد از تمام شدن سخنش ، جواب مىداد . اگر شاگردى حرف بىربطى مىگفت ، خيلى كه اوقاتش تلخ مىشد ، مىگفت « سبحان اللّه العلىّ العظيم » . روزى براى معالجه به تهران نزد دكتر اعصاب رفت . وقتى برگشت ، گفت : « طبيب مىگويد مطالعه نكن ؛ اعصابت خراب است . » دكتر از اين جملهء ايشان كه مىگفت :